جمعه, 6 مارس, 2026
تماس با ما
درباره ما
تقویم ایرانی...

Shahrvand Dallas
Advertisement
بی نتیجه
همه نتایج جستجو
  • خانه
  • اخبار و گزارش
    • اخبار و گزارش
    • تجارت و کسب و کار
    • تکنولوژی
    • جهان
    • سیاست
    • علم
    • آمریکا
  • مقالات
  • ودیو
  • فرهنگ
    • فرهنگ
    • داستان
    • ادبیات
    • شعر
    • طنز
    • فیلم
    • موسیقی
    • نقاشی
    • هنر
  • گوناگون
  • رویدادها
  • تماس و اشتراک
    • تماس و اشتراک ایمیل
    • درباره شهروند
    • آرشیو مطالب
  • نیازمندیها
  • آگهی ها
بی نتیجه
همه نتایج جستجو
  • خانه
  • اخبار و گزارش
    • اخبار و گزارش
    • تجارت و کسب و کار
    • تکنولوژی
    • جهان
    • سیاست
    • علم
    • آمریکا
  • مقالات
  • ودیو
  • فرهنگ
    • فرهنگ
    • داستان
    • ادبیات
    • شعر
    • طنز
    • فیلم
    • موسیقی
    • نقاشی
    • هنر
  • گوناگون
  • رویدادها
  • تماس و اشتراک
    • تماس و اشتراک ایمیل
    • درباره شهروند
    • آرشیو مطالب
  • نیازمندیها
  • آگهی ها
Shahrvand Dallas
Shahrvand Dallas
بی نتیجه
همه نتایج جستجو

ایستگاه – داستانی از صوفی میرمیرانی

صوفی میرمیرانی

یکشنبه, 7 می, 2023
ایستگاه – داستانی از صوفی میرمیرانی
Share By EmailShare on FacebookTelegram Channel

«ایستگاه»
صوفی میرمیرانی

صدای چرخ‌ها بر روی ریل قطار و حرکت‌ گاهواره‌ای واگن‌ها، زن را به‌ خلسه‌ فرو برده بود. ذهنِ خسته‌ و مرورگرش دائم خاطرات و زندگی‌ گذشته‌اش را شخم می‌زد. صندلی‌ها پشت‌به‌پشت و یا روبه‌روی هم قرار داشتند. برخی مسافرانِ تنها از پنجره، مناظر بیرون را نگاه می‌کردند. بعضی هم در‌حال گفت‌وگو، خنده و یا خوردنِ چیزی بودند.

«مادر جون بفرمایید! سیبِ شیرین و قرمز بردارید!» سر را که بلند کرد، دختری جوان و زیبا بالای سرش ایستاده بود و سیب‌های قرمزِ در سبد را به او تعارف می‌کرد.

«وا، به من میگه مادر! یعنی انقدر پیر شدم!»

سیبی برداشت و مِهرْبانانه، با لبخند، تشکری مهمانش کرد.

سنگینی نگاهی را بر خود حس کرد، چشم را چرخاند. پیرمردی ژنده‌پوش با ریش بلندِ سپید روبرویش نشسته بود و با چشمان سبز جنگلی‌اش او را زیر نظر داشت. «چرا این‌طوری بهم زُل زده؟ شاید دلش سیب می‌خواد!» دستش را سمت پیرمرد دراز کرد. «بفرمایید، سیب میل کنید!»

پیرمردْ تنها او را نگاه می‌کرد. «شاید گوش‌هاش سنگینه!» با صدایِ بلندتر گفت: «پدر جان سیب نمی‌خواین؟ سیب قرمز!» پیرِمرد خیره به او، دستی بر ریشش کشید و کلامی نگفت. زن سر را سمتِ پنجره گرداند و به درختانی که یکی پس از دیگری با سرعتی عجیب از مقابل دیدگانش می‌گذشتند، نگاه کرد. سپس، با هر دو دست، سیب را به صورتش نزدیک کرد و آن را بویید. «عجب عطری داره! چه رنگی، به‌به! چه زیباست! واقعا حیفه که خورده بشه!» و میلِ مفرطی برای غرق شدن در گذشته‌ را حس کرد.

«هَمه‌ش اشتباه، حیف شد! چه موقعیت‌‌هایی رو که از دست ندادم. کاش پدر می‌گذاشت تا با فرزاد ازدواج کنم! شاید خیلی چیزها عوض می‌شد! اصلا چرا منِ احمق به‌جای رشته‌ی هنر، ادبیات خوندم؟ آخرش هم نتونستم یه کار دُرُست و حسابی برای خودم پیدا کنم. برای دوستام همیشه بهونه می‌آوُردم که باهاشون سفر‌ نرم. حیف شد، خیلی حیف! یعنی دیر شده؟ نمی‌دونم! یعنی هنوز فرصتی برام باقی مونده تا بتونم مزه‌ی واقعی زندگی رو بچِشم؟ تنهایی! با این تنهایی چه کنم؟ ای داد! باورم نمیشه! ولی انگار همه رو از دست دادم! برادرم هم که مُرد، من شدم آخرین بازمونده خونِوادم. خسته‌ام، خیلی خسته!» دوباره نگاهش به بیرون افتاد. قطار وارد مهِ غلیظی شد و از آن‌طرفِ شیشه دیگر چیزی پیدا نبود. لحظاتی بعد وقتی قطار وارد تونل شد، تصویرِ پیرْزنی فرتوت را با موهای سفید بافته شده در انعکاس شیشه دید با قوزی در پشت که به او زُل زده است. رویش را برگرداند، کسی در کنارش ننشسته بود. «عجب! چه توّهمی بود!»

چشمش که به پیرمردِ ژنده‌پوش افتاد، تعجّب کرد. این‌بار انگار او با نیش‌خند براندازش می‌کرد. قطار از تونل بیرون آمد و مِه هم‌چنان غلیظ و فشرده مانع از دیدِ آن سوی پنجره می‌شد.
«می‌تونست این سفر به قصدِ رفتنْ پیشِ فرزند و یا دیدن نوه‌ام باشه. یعنی واقعاً دیر شده؟ نمی‌دونم! یعنی هنوز فرصتی برام باقی مونده؟ فقط یه فرصت! کاش یه فرصت دیگه داشتم! شاید بشه!» ناگهان واگن را بیش‌از‌پیش ساکت و آرام یافت. از مسافرانِ حاضر در واگن، به‌جز اندک افرادی، همان‌‌هایی که تا لحظاتی پیش در حال گفت‌و‌گو و یا خنده بودند، هیچ اثری نبود. به پشتِ سر نظر کرد و از دختر جوان هم که به او سیب تعارف کرده بود، خبری نبود. می‌خواست از پیرمرد راجع به غیبت مسافران بپرسد که ناگاه غُرِّشِ مهیبی را همراه با صدای سوتِ قطار شنید.

«انگار به ایستگاه نزدیک شدیم!» و قطار به ایستگاه رسید. ناگهان، سرش بر شانه‌ افتاد و چشمانِ عسلیِ بی‌فروغش خیره بر پیرمرد ماند. سیبی که در دستش بود بر زمین افتاد، غلتی خورد و پیشِ پای پیرمرد از حرکت ایستاد.

پیرمرد سیب را از زمین برداشت و داخل توبره‌ای که بر شانه داشت، گذارد. از جای خود برخاست و بر شانه‌ی زن ضربه‌ای نرم نواخت و لبخندی از سر رضایت بر‌لب آورد.

«زن! بالاخره به مقصد رسیدی!»

سرِ زن هم‌چنان بر شانه افتاده و بی‌حرکت مانده بود. انگار سال‌هاست که با چشمان باز به‌خوابی ابدی فرورفته است!

پایان
هامبورگ – مارس ٢٠٢٣

برچسب: داستان
Shahrvand Magazine
مطلب قبلی

 آرزوی بادبادک

مطلب بعدی

«آن نگاه» – داستانی از هستی دادار

مطلب بعدی
«آن نگاه» – داستانی از هستی دادار

«آن نگاه» - داستانی از هستی دادار

برچسب‌ها

America (5) coronavirus (21) covid-19 (19) Law (17) video (13) آمریکا (10) آژانس (4) آگهی ویژه (7) اتحادیه‌ی اروپا (6) اعتراض (26) اعصاب و روان (5) اقتصاد (8) انقلاب (5) ایران (63) بیماری (9) جامعه (5) جمهوری اسلامی (7) جنگ (4) جهان (4) حقوق بشر (11) حقوق زنان (7) داستان (51) دفتر حقوقی (4) دکتر (4) رستوران (4) زن (5) زن-زندگی-آزادی (13) زنان (7) زندانیان (6) سرمایه‌داری (4) سلاح هسته ای (6) سلامتی (18) سیاست (53) شعر (11) قانون (14) مالیات (5) مبارزه (4) مشاور املاک (11) موسیقی (4) نقاشی (5) هنر (5) ویدیو (14) ویروس (12) کرونا (19) یوگا (4)
  • روند بازدید مطالب
  • Comments
  • جدیدترین مطالب
ممنوعالخروجی خانواده همسر علی کریمی در ایران؛ افشای اسناد محرمانه اطلاعات سپاه

ممنوعالخروجی خانواده همسر علی کریمی در ایران؛ افشای اسناد محرمانه اطلاعات سپاه

چهارشنبه, 17 می, 2023

سوپرمارکت و رستوران شهرزاد

پنج‌شنبه, 10 فوریه, 2022

دکتر فریبا پژوهی،‌ متخصص زنان و زایمان

پنج‌شنبه, 10 فوریه, 2022

دکتر شهریار ستوده مرام، پزشک خانواده

پنج‌شنبه, 10 فوریه, 2022

به اندازه یک پاکت سیگار- داستانی از علی شباب

دیوار-داستانی از سامانتا بهادری

نغمه نی – شعری ازمحمد بحرانی

اشعاری ازسهیلا بحرانی شریف

نادر چاخان و آخوند خمینی‌

نادر چاخان و آخوند خمینی‌

چهارشنبه, 17 سپتامبر, 2025
“به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟” (نیما یوشیج)

“به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟” (نیما یوشیج)

چهارشنبه, 17 سپتامبر, 2025
سلام رفیق خوبم، درود کاپیتان مردم

سلام رفیق خوبم، درود کاپیتان مردم

یکشنبه, 15 ژوئن, 2025
ناتو بزرگترین رزمایش خود از زمان جنگ سرد را با ۹۰ هزار سرباز برگزار می کند

ناتو بزرگترین رزمایش خود از زمان جنگ سرد را با ۹۰ هزار سرباز برگزار می کند

پنج‌شنبه, 4 آوریل, 2024

به ما بپیوندید

برای دریافت اخبار و اطلاعات، میتوانید بسادگی در زیرعضو لیست ایمیلی ما بشوید. اگر مایل به لغو اشتراک هستید، گزینه لغو اشتراک را انتخاب کنید

لیست نوشتارهای اخیر

نادر چاخان و آخوند خمینی‌

“به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟” (نیما یوشیج)

سلام رفیق خوبم، درود کاپیتان مردم

ناتو بزرگترین رزمایش خود از زمان جنگ سرد را با ۹۰ هزار سرباز برگزار می کند

«شاخ »، داستانی از  مادح نظری

«آیه‌ها »، داستانی از  انوشه رحیمی

«ماه طلا »، داستان کودکان، سولماز سلیمان‌زاده

«عدد π»، داستانی از آریو فرخ پژوه

سوئد: یک شهروند ایرانی-سوئدی بالای ۶۰ سال در ایران بازداشت شده است

اوپک: نفت ایران در سال ۲۰۲۳ با ۱۷ درصد افت قیمت فروخته شد

«ترافیک بعدازظهر»، داستانی از مهنوش ریاحی

«توی پستو»، داستانی از آذر نوری

جزیره‌ی سرگردانی، نوشته ژیلا واله

چگونه خدا مُرد، داستانی از شهناز البرزى

مورچه و شهاب سنگ

گلپا خواننده سرشناس ایران درگذشت

عرق  – داستانی از مادح نظری

دست‌های بچه‌های کثیف – مترجم: زهره واعظیان

مرگ یک کلیمی ایرانی در زندان اوین؛ میلر: او شهروند آمریکا نبود.

سیزده زندانی سیاسی منتقل شده به زندان قزلحصار، «تماس و ملاقات ممنوع» شدند

Shahrvand Dallas

جستجوی مطالب سایت

بی نتیجه
همه نتایج جستجو

آرشیو مطالب

ما را در فضای مجازی دنبال کنید

مرور مطالب بر اساس دسته بندی

  • آگهی
  • آمریکا
  • اخبار و گزارش
  • ادبیات
  • تجارت و کسب و کار
  • تکنولوژی
  • جهان
  • داستان
  • سرگرمی
  • سفر
  • سلامتی
  • سیاست
  • شعر
  • علم
  • غذا
  • فرهنگ
  • فیلم
  • گوناگون
  • مقالات
  • موسیقی
  • نشریه شهروند
  • نقاشی
  • هنر
  • ودیو
  • ورزش

به ما بپیوندید

برای دریافت اخبار و اطلاعات، میتوانید بسادگی در زیرعضو لیست ایمیلی ما بشوید. اگر مایل به لغو اشتراک هستید، گزینه لغو اشتراک را انتخاب کنید

برچسبهای اخیر

America (5) coronavirus (21) covid-19 (19) Law (17) video (13) آمریکا (10) آژانس (4) آگهی ویژه (7) اتحادیه‌ی اروپا (6) اعتراض (26) اعصاب و روان (5) اقتصاد (8) انقلاب (5) ایران (63) بیماری (9) جامعه (5) جمهوری اسلامی (7) جنگ (4) جهان (4) حقوق بشر (11) حقوق زنان (7) داستان (51) دفتر حقوقی (4) دکتر (4) رستوران (4) زن (5) زن-زندگی-آزادی (13) زنان (7) زندانیان (6) سرمایه‌داری (4) سلاح هسته ای (6) سلامتی (18) سیاست (53) شعر (11) قانون (14) مالیات (5) مبارزه (4) مشاور املاک (11) موسیقی (4) نقاشی (5) هنر (5) ویدیو (14) ویروس (12) کرونا (19) یوگا (4)
  • خانه
  • اخبار و گزارش
  • مقالات
  • ودیو
  • فرهنگ
  • گوناگون
  • رویدادها
  • تماس و اشتراک
  • نیازمندیها
  • آگهی ها

© 2019 مجله شهروند دالاس

بی نتیجه
همه نتایج جستجو
  • خانه
  • اخبار و گزارش
    • اخبار و گزارش
    • تجارت و کسب و کار
    • تکنولوژی
    • جهان
    • سیاست
    • علم
    • آمریکا
  • مقالات
  • ودیو
  • فرهنگ
    • فرهنگ
    • داستان
    • ادبیات
    • شعر
    • طنز
    • فیلم
    • موسیقی
    • نقاشی
    • هنر
  • گوناگون
  • رویدادها
  • تماس و اشتراک
    • تماس و اشتراک ایمیل
    • درباره شهروند
    • آرشیو مطالب
  • نیازمندیها
  • آگهی ها

© 2019 مجله شهروند دالاس