نادر چاخان و آخوند خمینی‌

نادر چاخان و آخوند خمینی‌

جادوگر و بادبادک

مورچه و شهاب سنگ

نادر چاخان و آخوند خمینی‌
“به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟” (نیما یوشیج)
سلام رفیق خوبم، درود کاپیتان مردم
ناتو بزرگترین رزمایش خود از زمان جنگ سرد را با ۹۰ هزار سرباز برگزار می کند
«شاخ  »، داستانی از  مادح نظری
«شاخ  »، داستانی از  مادح نظری
مرگ یک کلیمی ایرانی در زندان اوین؛ میلر: او شهروند آمریکا نبود.
اوپک: نفت ایران در سال ۲۰۲۳ با    ۱۷ درصد افت قیمت فروخته شد
«ترافیک بعدازظهر»، داستانی از مهنوش ریاحی
«توی پستو»، داستانی از آذر نوری
جزیره‌ی سرگردانی، نوشته ژیلا واله
چگونه خدا مُرد، داستانی از شهناز البرزى
جادوگر و بادبادک
گلپا خواننده سرشناس ایران درگذشت
عرق  – داستانی از مادح نظری
دست‌های بچه‌های کثیف – مترجم: زهره واعظیان
مرگ یک کلیمی ایرانی در زندان اوین؛ میلر: او شهروند آمریکا نبود.
سیزده زندانی سیاسی منتقل شده به زندان قزلحصار، «تماس و ملاقات ممنوع» شدند

نشریه شهروند در اختیار هم وطنان.

رویدادها در شهر

مطلبی در این مورد موجود نیست
https://radlawfirm.com/ https://radlawfirm.com/ https://radlawfirm.com/
ADVERTISEMENT

برای دریافت اخبار و اطلاعات، میتوانید بسادگی در زیرعضو لیست ایمیلی ما بشوید. اگر مایل به لغو اشتراک هستید، گزینه لغو اشتراک را انتخاب کنید

آگهی ها

نوشتارهای ‌پیشنهادی

مطلبی در این مورد موجود نیست

نوشتارهای سیاسی

اخبار ایران و جهان

آگهی های ویژه

مطالب گوناگون

نادر چاخان و آخوند خمینی‌

نادر چاخان و آخوند خمینی‌ نادر چاخان صداش می‌کردیم، پنج-شیش سالی از من بزرگ‌تر بود و با ما زیاد دَمخور نمی‌شد، نمی‌دونم حتی کلاس شیشم ابتدایی رو تموم کرده بود یا نه، ولی هر چی بود، تو لاتی‌ صحبت کردن‌هاش،...

بیشتر بخوانیدDetails

“به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟” (نیما یوشیج)

"به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟" (نیما یوشیج) باور نمی کردم که "اریکا" این حرف رو میزنه. بعنوان رئیس سازمان پناهندگی شهر و یک چپ گرا به من اعتماد کرده بود و کلید ساختمان مرکز...

بیشتر بخوانیدDetails

سلام رفیق خوبم، درود کاپیتان مردم

 در بادیه‌ی عشق اگر پای گذاری  اول قدم آماده‌ی صد گونه بلا باش!              "فرخی یزدی" بر خلاف رفیق عزیزم "ژرژ" که میگه من هر جا که پرویز قلیچ خانی بازی می‌کرد طرفدار اون تیم بودم، من اصلا طرفداری نمی‌دونستم...

بیشتر بخوانیدDetails

«آیه‌ها »، داستانی از  انوشه رحیمی

آیه‌ها انوشه رحیمی نزدیک سحرگاه بود که به خانه رسید. بسم‌الله گفت و کلید را در قفل در چرخاند. خسته بود و گرسنه. کفش‌هایش را که در جاکفشی پشت در گذاشت، از شیشه الکل روی جاکفشی، به دست‌هایش اسپری زد...

بیشتر بخوانیدDetails

«ماه طلا »، داستان کودکان، سولماز سلیمان‌زاده

ماه طلا داستان کودکان سولماز سلیمان‌زاده ماهی کوچولوی سفید پشت سنگ خودش رو پنهون کرده بود و ماهی‌ها رو تماشا می‌کرد. چشمش به ماهی قرمزی که باله‌های طلا ییش موقع عشوه‌گری می‌درخشید، افتاد. دلش پر زد. از پشت سنگ پرید...

بیشتر بخوانیدDetails

«عدد π»، داستانی از آریو فرخ پژوه

«‌عدد π» آریو فرخ‌پژوه «هیس، ساکت باشین! صدای پرنده‌ها رو از بالای ابرها می‌شنوید؟ به ما نزدیک می‌شن‌. گمونم یه دسته پرنده‌‌ی مهاجرن. نمی‌تونم ببینم‌شون. لعنتی، این آسمون بی‌خورشید و این برهوت، از وقتی این‌جاییم خورشید رو ندیدیم.» زنِ درمانگر...

بیشتر بخوانیدDetails

فرهنگ و هنر

مقالات ویژه

سیاست ایران و جهان

سلامتی جان و روان

سرگرمی

خواندنی های جالب

Page 1 of 12 1 2 12