جمعه, 6 مارس, 2026
تماس با ما
درباره ما
تقویم ایرانی...

Shahrvand Dallas
Advertisement
بی نتیجه
همه نتایج جستجو
  • خانه
  • اخبار و گزارش
    • اخبار و گزارش
    • تجارت و کسب و کار
    • تکنولوژی
    • جهان
    • سیاست
    • علم
    • آمریکا
  • مقالات
  • ودیو
  • فرهنگ
    • فرهنگ
    • داستان
    • ادبیات
    • شعر
    • طنز
    • فیلم
    • موسیقی
    • نقاشی
    • هنر
  • گوناگون
  • رویدادها
  • تماس و اشتراک
    • تماس و اشتراک ایمیل
    • درباره شهروند
    • آرشیو مطالب
  • نیازمندیها
  • آگهی ها
بی نتیجه
همه نتایج جستجو
  • خانه
  • اخبار و گزارش
    • اخبار و گزارش
    • تجارت و کسب و کار
    • تکنولوژی
    • جهان
    • سیاست
    • علم
    • آمریکا
  • مقالات
  • ودیو
  • فرهنگ
    • فرهنگ
    • داستان
    • ادبیات
    • شعر
    • طنز
    • فیلم
    • موسیقی
    • نقاشی
    • هنر
  • گوناگون
  • رویدادها
  • تماس و اشتراک
    • تماس و اشتراک ایمیل
    • درباره شهروند
    • آرشیو مطالب
  • نیازمندیها
  • آگهی ها
Shahrvand Dallas
Shahrvand Dallas
بی نتیجه
همه نتایج جستجو

دیوار-داستانی از سامانتا بهادری

پنج‌شنبه, 26 سپتامبر, 2019
در داستان, فرهنگ

دیوار

فشار كوچكى كه بالا تنهء نحيفش به پيكرم آورد، چشم‌‌‌هايم را گشود. هوا تاريك شده بود. اصلا نفهميده بودم كى چشم‌‌‌هايم بسته شده و خوابم برده بود. پشتش را روى سينه‌‌‌ام كمى جابه‌‌‌جا كرد تا رديف مهره‌‌‌هاى بيرون‌‌‌زدهء كمرش راحت‌‌‌تر باشند. پوست صورتى و لطيفش، رنگ‌‌‌پريده بود. در هر تماس پوستش از هراس خراش برداشتن رگ‌‌‌هاى آبى رنگ زير آن، سينه‌‌‌ام مى‌‌‌لرزيد.   دقيقه‌‌‌اى كه گذشت، گرماى كم‌‌‌جان تنش در جانم دويد. من نگران از سرايت هواى يخ‌‌‌كردهء درون سينه‌‌‌ام در وجود او، نفس نمى‌‌‌كشيدم. 

گردنش را با قوس ملايمى به عقب خم كرد. پشت سرش را تكيه داد به روى شانه‌‌‌ام. جويبار مجعد موهايش، بر روى شانه‌‌‌ام جارى شد. از بالاى سرش، ديدم كه چشم‌‌‌ها را بست. اما خواب نبود. اين را از حركت سريع مردمك‌‌‌هاى هراسان، كه زير پوشش پلك‌‌‌ها به اين‌‌‌سو و آن‌‌‌سو مى‌‌‌دويدند مى‌‌‌شد فهميد؛ و از سينه‌‌‌هاى كوچك و خوش‌‌‌فرمى كه با ناآرامى در هرنفس، بالا و پايين مى‌‌‌رفتند.  منحنى كوچك كمر باريكش را كمى صاف كرد و با نرمى به پهلويم فشرد. بازدم نفس شايد حبس شده از دردش را، از ميان آن لب‌‌‌هاى نازك فوت كرد توى دست‌‌‌هايم.  پاها را از زير وزن سبك بالا تنه بيرون آورد و روى زمين به سمت جلو كشيد. به جلو خم شد و با انگشت‌‌‌هاى ظريف و كشيده، ساق‌‌‌هاى لاغرش را لمس كرد.

“سرت را بلند نكن عزيزم. آبشار گيسويت را روى شانه‌‌‌ام عزيز مى‌‌‌دارم جانِ دل.” 

دوباره سرش را به ناز تكيه داد روى شانه‌‌‌ام. عطر موهايش را كشيدم توى ريه و نفس را در سينه نگه‌‌‌داشتم. مى‌‌‌خواستم آن بوى گرم نارگيل را تا هميشه هم‌‌‌چون يادگارى عزيز حفظ كنم.  به آرامى شروع كرد به بيرون آوردن لباس از تن.    بند نازك پيراهن را با دو انگشت گرفت و به نرمى از روى شانهء گرد و استخوانى‌‌‌اش پايين انداخت. بازوهاى سفيدش را يك به يك از ميان آن حلقه‌‌‌هاى پارچه‌‌‌اى به بيرون هل داد.  دست‌‌‌ها را مثل اسيرى آزاد شده از بند، بههر دوطرف كشيد. گل‌‌‌هاى ريز و بنفش‌‌‌رنگ پيراهن را با ملايمت به دل كندن از آن سينه‌‌‌هاى سربلند راضى كرد.  يك دشت گل بنفش، ريخت روى انحناى جذاب كمر؛ و لم داد روى سُرين و ران‌‌‌هاى توپُرش.     خسته و بى‌‌‌حوصله از ادامهء اين مراسم، تنش را روى سينه‌‌‌ام به سمت پايين سُراند. دست چپ را تكيه‌‌‌گاه سر كرد و به پهلو روى زمين دراز كشيد.  از اين بالا ردّ نگاهم روى قوس هوس‌‌‌انگيز كمرش لغزيد و با يك زاويهء تند، خود را رساند به يك جفت زانوى استخوانى.    همان‌‌‌طور كه دراز كشيده بود، سعى كرد با دست راست پيراهن را از روى پاهايش به پايين هل بدهد. از نيمه تمام ماندن كارش عصبى شد. در يك لحظه از جا بلند شد و روى دو زانو نشست.  به سرعت و مهارت، پيراهن را از تن بيرون كشيد و روى تخت پرت كرد. قبل از اين‌‌‌كه بخواهد دوباره لم بدهد روى سينه‌‌‌ام، چشمش خورد به بطرى نوشيدنى روى ميز وسط اتاق. 
 

انگار كه نخواهد -يا نتواند- روى پا بايستد، خودش را روى زمين كشيد به سمت ميز. گردن باريك بطرى را گرفت و از روى ميز برداشت. در جستجوى ليوان، به اطراف اتاق گردن كشيد. چيزى پيدا نكرد. اصرار چندانى همبه اين‌‌‌كار نداشت.    بطرى در دست، دوباره پيش من برگشت. شانه بر بازويم گذاشت و جرعه‌‌‌اى از دهان بطرى سركشيد.     با نوك زبان، لب‌‌‌هاى مرطوبش را پاك كرد. طعم دهان را مزه كرد و با نارضايتى و اخمى كوچك، بطرى را به سمت لب‌‌‌ها بالا برد.    برگشت و رو به من نشست. پاهايش را به سمت من دراز كرد. كف پاها را به كمرم چسباند و محكم هل داد. زانوها را به پايين خم كرد و به زمين فشرد.    از ديدن چهرهء گشاده‌‌‌اش، لبخندى از رضايت بر لب‌‌‌هايم نشست. من هم با كمرم به پاهايش فشار ملايمى آوردم. مى‌‌‌ترسيدم آسيبى به آن مچ‌‌‌هاى نازك و ظريف بزنم.  براى دقايقى هر دو همان‌‌‌طور رو به هم مانديم. از جا نمى‌‌‌جنبيدم، نكند آرامش لحظه‌‌‌اش را خط بيندازم.   خوب كه از چنگال خستگى رها شد، از جا برخاست. دست‌‌‌ها را روى كمر گذاشت و چند بار به چپ و راست گشت.به چشم‌‌‌هايم نگاه كرد و با نوك انگشت، خط‌‌‌هاى روى گونه‌‌‌ام را نوازش كرد. 

 چرخيد و با چند قدم سبك، خود را جلوى آينه نشاند.  دستش را توى يك قوطى فلزى فرو برد و چنگى پنبه بيرون كشيد. از يك شيشهء بزرگ، مايع سفيدرنگى را سرازير كرد روى آن. بعد ابر پنبه‌‌‌اى را به آرامى روى پوست صورتش كشيد.پيشانى، از چپ به راست. گونه‌‌‌ها، از پايين به بالا؛ و حالا نوبت بينى كوچكش بود.    كارش كه تمام شد ابر سفيد پنبه، توفانى مات شده بود. با بى‌‌‌توجهى آن را به سمت سطل كنار اتاق پرت كرد. دوباره متوجه صورت بى‌‌‌رنگ توى آينه شد. با دستمالى باقى‌‌‌ماندهء هر چه كه بود را از روى آن پاك كرد.     يك دستمال ديگر؛ و قرمزى لب‌‌‌ها جايش را به صورتى ترك خورده داد.     چند بار دست را در ميان خرمن گيسوان حركت داد و هم‌‌‌چون گندم‌‌‌زارى در برابر باد، آشفته‌‌‌اش كرد. از جا بلند شد. به اتاق ديگر رفت. براى دقايقى طولانى، صداى يك‌‌‌نواخت ريزش آب روى زمين سنگى گوش‌‌‌هايم را پر كرد.    در اتاق باز شد و خيس و آب‌‌‌چكان به سويم آمد.حولهء سفيد را از دستم گرفت و به دور سينه‌‌‌ پيچيد. ريشه‌‌‌هاى پايين حوله را با حوصله و دقت در ميان پاهايش گره زد.    بعد با شيطنت، سرش را تكان داد و آب از روى موهايش بر بدنم شتك زد.

با سرخوشى كودكانه، دست‌‌‌ها را از دوطرف باز كرد و دور خودش چرخيد. انگار كه از آب، زندگى گرفته باشد تازه و شاداب شده بود.  از خوشى، چشم‌‌‌ها را بستم.  “خنده‌‌‌هات به گوشم شيرين‌‌‌تر از موسيقى آواز پرنده‌‌‌هاست. بخند جانِ دل.”   صداى چند ضربه بر در چوبى اتاق، هر دوى ما را به خود آورد.    من چشم باز كردم و او به سمت در رفت. لاى در را كمى باز كرد. سرش را بيرون برد و چند لحظه همان‌‌‌طور به كسى آن‌‌‌سوى در، گوش داد.    در را بست. پشتش را به در چوبى تكيه داد و سر را پايين انداخت.    سرش را كه بالا آورد گوشهء لب‌‌‌هايش پايين افتاده بود و چشم‌‌‌هايش مثل همان دقايق اول، خسته بود.    چند قدم به طرفم برداشت. مداد سياهى را از توى جيبم بيرون كشيد. روبه‌‌‌رويم ايستاد دستش را تا جلوى صورتم بالا آورد و خط تازه‌‌‌اى به خط‌‌‌هاى قديمى گونه‌‌‌ام افزود. بعد برگشت. روى زمين خم شد. قد كه برافراشت، گردن بطرى شيشه‌‌‌اى را توى مشت مى‌‌‌فشرد.     خيره توى چشم‌‌‌هايم نگاه كرد و با خشم، بطرى را توى سرم پرت كرد. تكه‌‌‌هاى خرد شدهء شيشه، از روى تنم سر خورد و كف اتاق پخش شد.    چشم كه از زمين برداشتم، شانه‌‌‌هاى خميده‌‌اش را تا آستانهء در بدرقه كردم.  در، پشت سرش با ضربه‌‌‌اى محكم بسته شد؛ و نگاه نگران من روى زمين افتاد.

«سامانتا بهادری»فوریهء ۲۰۱۷

برچسب: داستان
ارسالاشتراکاشتراک
Shahrvand Magazine

نوشتار های مشابه

«شاخ  »، داستانی از  مادح نظری
داستان

«شاخ »، داستانی از  مادح نظری

سه‌شنبه, 5 مارس, 2024
30
«شاخ  »، داستانی از  مادح نظری
داستان

«آیه‌ها »، داستانی از  انوشه رحیمی

یکشنبه, 3 مارس, 2024
19
داستان

«ماه طلا »، داستان کودکان، سولماز سلیمان‌زاده

پنج‌شنبه, 29 فوریه, 2024
57
داستان

«عدد π»، داستانی از آریو فرخ پژوه

پنج‌شنبه, 29 فوریه, 2024
11
«ترافیک بعدازظهر»، داستانی از مهنوش ریاحی
داستان

«ترافیک بعدازظهر»، داستانی از مهنوش ریاحی

شنبه, 24 فوریه, 2024
41
«توی پستو»، داستانی از آذر نوری
داستان

«توی پستو»، داستانی از آذر نوری

شنبه, 6 ژانویه, 2024
76
بارگیری بیشتر
مطلب بعدی

نغمه نی - شعری ازمحمد بحرانی

برچسب‌ها

America (5) coronavirus (21) covid-19 (19) Law (17) video (13) آمریکا (10) آژانس (4) آگهی ویژه (7) اتحادیه‌ی اروپا (6) اعتراض (26) اعصاب و روان (5) اقتصاد (8) انقلاب (5) ایران (63) بیماری (9) جامعه (5) جمهوری اسلامی (7) جنگ (4) جهان (4) حقوق بشر (11) حقوق زنان (7) داستان (51) دفتر حقوقی (4) دکتر (4) رستوران (4) زن (5) زن-زندگی-آزادی (13) زنان (7) زندانیان (6) سرمایه‌داری (4) سلاح هسته ای (6) سلامتی (18) سیاست (53) شعر (11) قانون (14) مالیات (5) مبارزه (4) مشاور املاک (11) موسیقی (4) نقاشی (5) هنر (5) ویدیو (14) ویروس (12) کرونا (19) یوگا (4)
  • روند بازدید مطالب
  • Comments
  • جدیدترین مطالب
ممنوعالخروجی خانواده همسر علی کریمی در ایران؛ افشای اسناد محرمانه اطلاعات سپاه

ممنوعالخروجی خانواده همسر علی کریمی در ایران؛ افشای اسناد محرمانه اطلاعات سپاه

چهارشنبه, 17 می, 2023

سوپرمارکت و رستوران شهرزاد

پنج‌شنبه, 10 فوریه, 2022

دکتر فریبا پژوهی،‌ متخصص زنان و زایمان

پنج‌شنبه, 10 فوریه, 2022

دکتر شهریار ستوده مرام، پزشک خانواده

پنج‌شنبه, 10 فوریه, 2022

به اندازه یک پاکت سیگار- داستانی از علی شباب

دیوار-داستانی از سامانتا بهادری

نغمه نی – شعری ازمحمد بحرانی

اشعاری ازسهیلا بحرانی شریف

نادر چاخان و آخوند خمینی‌

نادر چاخان و آخوند خمینی‌

چهارشنبه, 17 سپتامبر, 2025
“به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟” (نیما یوشیج)

“به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟” (نیما یوشیج)

چهارشنبه, 17 سپتامبر, 2025
سلام رفیق خوبم، درود کاپیتان مردم

سلام رفیق خوبم، درود کاپیتان مردم

یکشنبه, 15 ژوئن, 2025
ناتو بزرگترین رزمایش خود از زمان جنگ سرد را با ۹۰ هزار سرباز برگزار می کند

ناتو بزرگترین رزمایش خود از زمان جنگ سرد را با ۹۰ هزار سرباز برگزار می کند

پنج‌شنبه, 4 آوریل, 2024

به ما بپیوندید

برای دریافت اخبار و اطلاعات، میتوانید بسادگی در زیرعضو لیست ایمیلی ما بشوید. اگر مایل به لغو اشتراک هستید، گزینه لغو اشتراک را انتخاب کنید

لیست نوشتارهای اخیر

نادر چاخان و آخوند خمینی‌

“به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟” (نیما یوشیج)

سلام رفیق خوبم، درود کاپیتان مردم

ناتو بزرگترین رزمایش خود از زمان جنگ سرد را با ۹۰ هزار سرباز برگزار می کند

«شاخ »، داستانی از  مادح نظری

«آیه‌ها »، داستانی از  انوشه رحیمی

«ماه طلا »، داستان کودکان، سولماز سلیمان‌زاده

«عدد π»، داستانی از آریو فرخ پژوه

سوئد: یک شهروند ایرانی-سوئدی بالای ۶۰ سال در ایران بازداشت شده است

اوپک: نفت ایران در سال ۲۰۲۳ با ۱۷ درصد افت قیمت فروخته شد

«ترافیک بعدازظهر»، داستانی از مهنوش ریاحی

«توی پستو»، داستانی از آذر نوری

جزیره‌ی سرگردانی، نوشته ژیلا واله

چگونه خدا مُرد، داستانی از شهناز البرزى

مورچه و شهاب سنگ

گلپا خواننده سرشناس ایران درگذشت

عرق  – داستانی از مادح نظری

دست‌های بچه‌های کثیف – مترجم: زهره واعظیان

مرگ یک کلیمی ایرانی در زندان اوین؛ میلر: او شهروند آمریکا نبود.

سیزده زندانی سیاسی منتقل شده به زندان قزلحصار، «تماس و ملاقات ممنوع» شدند

Shahrvand Dallas

جستجوی مطالب سایت

بی نتیجه
همه نتایج جستجو

آرشیو مطالب

ما را در فضای مجازی دنبال کنید

مرور مطالب بر اساس دسته بندی

  • آگهی
  • آمریکا
  • اخبار و گزارش
  • ادبیات
  • تجارت و کسب و کار
  • تکنولوژی
  • جهان
  • داستان
  • سرگرمی
  • سفر
  • سلامتی
  • سیاست
  • شعر
  • علم
  • غذا
  • فرهنگ
  • فیلم
  • گوناگون
  • مقالات
  • موسیقی
  • نشریه شهروند
  • نقاشی
  • هنر
  • ودیو
  • ورزش

به ما بپیوندید

برای دریافت اخبار و اطلاعات، میتوانید بسادگی در زیرعضو لیست ایمیلی ما بشوید. اگر مایل به لغو اشتراک هستید، گزینه لغو اشتراک را انتخاب کنید

برچسبهای اخیر

America (5) coronavirus (21) covid-19 (19) Law (17) video (13) آمریکا (10) آژانس (4) آگهی ویژه (7) اتحادیه‌ی اروپا (6) اعتراض (26) اعصاب و روان (5) اقتصاد (8) انقلاب (5) ایران (63) بیماری (9) جامعه (5) جمهوری اسلامی (7) جنگ (4) جهان (4) حقوق بشر (11) حقوق زنان (7) داستان (51) دفتر حقوقی (4) دکتر (4) رستوران (4) زن (5) زن-زندگی-آزادی (13) زنان (7) زندانیان (6) سرمایه‌داری (4) سلاح هسته ای (6) سلامتی (18) سیاست (53) شعر (11) قانون (14) مالیات (5) مبارزه (4) مشاور املاک (11) موسیقی (4) نقاشی (5) هنر (5) ویدیو (14) ویروس (12) کرونا (19) یوگا (4)
  • خانه
  • اخبار و گزارش
  • مقالات
  • ودیو
  • فرهنگ
  • گوناگون
  • رویدادها
  • تماس و اشتراک
  • نیازمندیها
  • آگهی ها

© 2019 مجله شهروند دالاس

بی نتیجه
همه نتایج جستجو
  • خانه
  • اخبار و گزارش
    • اخبار و گزارش
    • تجارت و کسب و کار
    • تکنولوژی
    • جهان
    • سیاست
    • علم
    • آمریکا
  • مقالات
  • ودیو
  • فرهنگ
    • فرهنگ
    • داستان
    • ادبیات
    • شعر
    • طنز
    • فیلم
    • موسیقی
    • نقاشی
    • هنر
  • گوناگون
  • رویدادها
  • تماس و اشتراک
    • تماس و اشتراک ایمیل
    • درباره شهروند
    • آرشیو مطالب
  • نیازمندیها
  • آگهی ها

© 2019 مجله شهروند دالاس